![]() |
![]() |
|
|
به وحشی ترین عشق تمام زندگیم به سرسخت ترین دختر دنیا به رفاقتی بی پایان به یک رفیق
می گویند برای زندگی کردن سه چیز لازم است کسی برای دوست داشتن کاری برای انجام دادن امیدی برای آینده ما را به امید نیازی نیست با ما آرمانیست که یقین ما به آینده را به ضمانت خون در رحمی از دانستن با فولاد و شعر و شراب ساخته است «نه پول، نه دولت دنیا تحت سلطه ی انسان شاید صد سال دیگر اما قطعا چنین خواهد شد» اینگونه است که ما همیشه کاری داریم کاری برای شدن و ساختن کارهای زیادی می کنیم اما حقیقت این است که در آزادی و زنادان بسیار می آموزیم و به بسیاران می آموزانیم تا انتخاب کنند سوسیالیزم یا بربریت را و چه سخت است آموختن و انتخاب کردن در دنیای ممنوعه ها و نقابها خوشبختی چیست؟ خوشبختی کجاست؟ اگر چون بسیاران باشیم شاید خوشبخت ترین ما آن است که به مرگ طبیعی می میرد اگر شکنجه و زندان را چشیده باشیم خوشبخت ترین ما آنست که در خیابانی، خانه ای، نبردی به ضرب گلوله ای در دم جان دهد تا قلبها از غم پر پر شدن گلهای میخک باز تبدار شود. زندگی در کشاکش جنون و هجوم در عصیان و بی تعلقی جاری تر از زمان زیبا تر از تمام عادت و هر روزگیست آنچنان که حتی در کنج سلولهای انفرادی آنجا که زمان و مکان محبوس می شود ما آنچنان تشنه به زندگی که فکر می کنیم زیباترین مهربان جهان آنگاه که با نگاه فرار و بی قرار از چشمهای بی نیاز و پر صلابتش تمنا می کنیم یا آنکه با غرور و جسارت نگاهش را در بودن خود می کشیم و می پرسیم "Vy lubite menia?" به ما چه پاسخ خواهد گفت؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 4:39 توسط عابد |
|
|
به آرامش مردی ستوده شده به سعید .ک
در سختی ها و مشکلات کسانی همچون عقرب گزیدگان همچون زنان فرزند مرده زجه می زنند و به خود می پیچند کسانی همچون مردگان وا می روند و سرد می شوند کسانی صورت آرامشان را بر دلهای پر تشویش و سستشان نقاب می کنند. کسانی هم هستند اگر چه اندک که پاکت سیگارشان را تکان می دهند به یک ضرب فندک سیگارشان را می گیرانند و بعد از یک پک عمیق در حالی که با تکانهای لب و بازدمشان دود غلیظ سیگار را می رقصانند آرام و بی خیال می گویند: « کون لقش بنشینید سر جایتان خبری نیست! » *** در هنگامه ی نبرد کسی با هزار فشنگ و مشتی نارنجک سنگرش را تحویل می دهد کسی تا به آخرین گلوله همه را حواله ی دشمن می کند سیگارش را با سرخی اسلحه می گیراند همه ی زیبائیهای زندگیش را یاد می کند و آرام آخرین گلوله را بی حتی لحظه ای تردید در شقیقه اش خالی می کند. *** چه کسی از زندگی لذت می برد ؟ هوووم! خوب... من فقط می دانم مردانی هستند که در عشق بازی و زندگی قسمت کوچکی از زن را می خواهند و من مردی را می شناسم که همیشه آرام آرام از سیگارش کام می گیرد و تن تبدارش را بی هیچ شتابی بی هیچ نیازی در ژرفای نگاه معشوقه اش به آب می زند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 18:20 توسط عابد |
|
|
به پریسا
اگر دوستی معنای دارد با تو معنا می شود اگر رفقات انتهایی دارد در محدود می شود هنگامی که هوشیاری، مستی و من در دریای دوستی تو سرمستم اما رنج می کشم نه از نبودن و نشدن نه از « نه » که از تمام « آری » ها وقتی چیزی برای دادن نیست و توانی برای دادن باید زجر کشید وقتی حقی در گرفتن نیست و حتی حقی در بودن باید شرم کرد هنگامی که کسی فنا می شود یا باید مغرور بود یا سنگدل اما من هیچکدامم و درد می کشم از هیچ بودن از حس سرکش بی تعلقی در مقابل تمام تعلق تو در مقابل هیچ نبودن تو |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 4:39 توسط عابد |
|
|
به دردانه ی حلقه ی مبارزان، به خواهر کوچکم روشنک موی تو شعاع نور عطر تو، عطر تن رفاقته وقتی چشمات می بوسه نگاه عاشقانه ی من سر من میوفته از حرمت گرم بودنت وقتی آروم می گیری رو سینه های یک رفیق چشمات و ببند و گوش کن به ترانه ی زمین اون صدا صدای زنده بودن منه اون صدا ترانه های عاشقانه ی منه آبشار نو خورشیدی که روی شونته خنده های مهربون هر کی که عاشقته مثل مضرابه که لب می کشه روی سیم تار بودنم مثل رنگه که می غلطه رو بوم بودنم
من فقط آینه ام نقش من خط لبای گرم بی حوصلته رنگ من خواستن اون چشای با شهامته توی من نگاه کن و هیچی نپرس اگه دیدی از تو هم عاشق تره |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 4:23 توسط عابد |
|
|
یار دبستانی من جدا شده راه ماها توی سوی آرامش و مسخ ما راهمون سختی و درد ترکه ی بیداد و ستم روی تن ما و شماست جسما فقط کبود شده سورش و دردش و توی قلب غرور که له شده تا کی سکوت و درد و رنج؟ باید که فریاد بکشیم نفرین به بزدلی و ترس فرق ما و شکا اینه که ا میریم رو پاها شما رو زانو می شینید با خفت و پستی و شرم دنیای بهتری می خوایم که توش برابری باشه آدما آدم بمونن {برتری، سرمایه} توش خط بخوره {گرسنگی توش نباشه} تبعیض و فقر و سرنوشت زاده و دین و دولته قاضی و زندان و پلیس مراقب ثروت و زر دشمن ما سیاهی نیست آرمان ما آزادی نیست در ماها زمینیه مرگ ماها خیالی نیست چه لذتی داره مگه زنده بودن زیر ستم ما می میریم و جون میدیم تا همه مثل هم باشن آزادی معنا نداره وقتی چیز تو دنیا هست که باش میشه عشق و خرید مثل خون و گندم و حق زندگی مثل جنگله شگفت و زیبا و سترگ خون توی رگها جاریه مثل یه نهر پای درخت می میریم اما مثل موج تو سینه ی دشمن و خصم بعد ما شادن آدما توی دنیای بی غم و درد |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 20:56 توسط عابد |
|
|
قبل از ظهر مومنانه بر صندلی ام تکیه می زنم و در اثنایی که چشم بر چشم زنها دوخته ام آهسته می گویم: در من کسی نیست که بتوان به او دل بست در من کسی نیست.
برشت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 13:7 توسط عابد |
|
|
« به نام خلق محروم ایران به دلیل آنکه نوعی حکومت نظامی مخفب در وطن ما جریان دارد، به همان دلیل دادگاه های نظامی نیز صلاحیت خود را خود به خود تایید می کنند.» دادستان _ «آقای رئیس دادگاه ، استدعا می کنم در اجرای ماده 1294 به متهم تکر داده شه، همانطور که مقرر فرمودند در مورد متهم دیگر، که در حدود دفاع از خودش، و رد اتهام و در مورد هر مطلبی که می خواد علی مطالبی که من به طور مستند در دادگاه اظهار کردم، عرض بکنه و مبادرت به تبلیغ که خودش یک جرم مستقله نکنه.» کرامت_ « من داشتم راجع به همون چیزی که ... » رئیس دادگاه _ «بفرمائید خواهش می کنم. ماده 1294 به متهم ابلاغ شده و در شروع دفاع از خود مطالبی بیان بکنه ومنتظر بقیه دفاع هستم. کرامت _ منتظر باشید» رئیس دادگاه _ «بفرمائید» کرامت _ «میلیونها فرد در نیروی نظامی، بدون اینکه در زمینه ی تولید و یا فعالیتهای جتماعی نقش داشته باشند، به بازی بیهوده ای مشغولند. بودجه گزافی که صرف خرید سلاح و نگهداری این افراد و بنا به قدرت نظامی می شود همچون همان بازی بیهوده است.» رئیس دادگاه _ «شما مطالبی که می فرمائید درست باید در ردیف اتهام خودتون باشه» کرامت _ «می رسیم به اون مطلب.من باید از عقیدم دفاع کنم و می رسم به اون مطلب. اینها مقدمه اونه؛ این قدرت جز سرکوب هر گونه آوای رهایی و مردمی وظیفه ی دیگیری ندارد.به گلوله بستن کشاورزان ، ذهقانان و مبارزان راه مردم جزو وظایف اصلی آن محسوب می شود. انقلابات مردم نشان داده اند که بزرگترین قدرتها نیز سرنوشتی جز شکست ندارند.تمام مبارزان و مردم جهان نیز به طور مداوم ، با اختلافات طبقاتی سر ستیز داشته اند. موفقیتهایی کهدر این راه نصیب خلقهای محروم شده است، پیروزی مردم راتایید می کند. خلقهای رها شده ، جنبشهای در حال پیروزی در پهنه دنیا ، امید نجات مردم از قید و بند فقر ،فساد و بی عدالتی نوید می دهند.تاثیری نیز که انقلابات رهایی بخش در جنبشهای در حال رشد دارند،در مبارزات ایران بی تاثیر نیست؛ علاوه بر اینکه ، سر آغاز هر جنبش در هر نقطه شرایط جامعه همان محل می باشد. اگر شما با دستگیری گروهی کوچک، شکنجه، زندان و اعدام می گوئید که کار تمام شد و دنیا به کام شد ... » ]در اینجا ابراهیم فرهنگ رازی که پشت سر کزامت دانشیان نشسته است گویا می گوید: «دروغ است.» منظور «شکنجه» است. رئیس دادگاه زنگ می زند و به معترض اخطار می دهد. کرامت بر می گردد و به معترض پاسخ می دهد: «نشون دارم» و سپس مطالبش را ادامه می دهد.[ «با دیدن اوضاع جهانی مبارزه جز این نتیجه ای نخواهید گرفت که شکست با شماست. علاوه بر زندگی دو سوم مردم دنیا که به زندگی شعادتمند و انسانی رسیده، بخاطر آورید که خلق قهرمان ویتنام ، امپریالیسم آمریکا را با چه مقاومت و قدرتی چون سگ پاسوخته فراری می دهد ...» رئیس دادگاه _ «این قسمت از دفاعیات شما مربوط به رفع اتهام از خودتون نیست.شما فقط از اتهاماتی که نسبت به شما داده شده است و چیزی که به نفع خودتون مفید می دونیدبفرمائید.» کرامت دانشیان (با خونسردی) _ «کم مونده آلان می رسیم» رئیس دادگاه _ «مطالب زیادی رو حذف کنید.» کرامت دانشیان _ «مبارزات کامبوج در حال رهایی، لائوس، ظفار و انقلاب مقدس فلسطین را به خاطر بیاورید. جنبشهای ظفرنمون باسک اسپانیا ، توپاماروس آرژانتین و ارتش آزادی بخش ترکیه و اریتره حبشه را از یاد نبرید. در ایران نیز جنبش هیچگاه از پا تیافتاده است و برای پایان مبارزه طبقاتی این هیات حاکمه ایران ایت که باید آخرین دفاع خود را تنظیم نماید.حتی اگر...» دادستان _ «از ریاست دادگاه استدعا می کنم لطفا به متهم ابلاغ بفرمائید در حد دفاع از خودش دفاع بکنه...» رئیس دادگاه _ «به متهم ابلاغ شد.» دادستان _ « ... هرچه می خواهید بگوید. در دفاع از خودش، در رد دلایل من.» کرامت دانشیان _ «این درست به دفاع من مربوط میشه. یعنی دفاع از خودم.من مواردی رو که باید جواب داده می شد به شما، وکیل مدافع ام داده ؛ و این ، چون به عقاید من مربوطه باید همه رو بخونیم.» رئیس دادگاه _ «شما در مورد عقیده ی خودتون مطلبی نفرمائید. شما به عنوان آخرین دفاع، اخطار شده قبلا...» کرامت دانشیان _ «چرا نمی خواهید عقاید منو بدونید؟» رئیس دادگاه _ «برای اینکه عقاید شما هر چی که باشه مربوط به خودتونه. شما اتهامی دارید که در اینجا دادستان طبق کیفر خواست گفته، وکلاتون از شما دفاع کرده ، در مسیر این اتهام ، هر مطلبی رو که به حال خودتون مفید می دونید بفرمائید.مطالبی که شما در اینجا می فرمائید جنبه ی تبلیغاتی و حکایتی و قصه داره و هیچ کدام مربوط به آخرین دفاع شخصی خودتون نیست. روی این نظر هست که من می خوام از خودتون دفاع بکنید.به عنوان آخرین دفاع.» کرامت دانشیان _ «دفاع من در این زمینه چیزی که شما می خواهید نیست. چون دفاع از شحص خودمونرو به عهده ی وکیل گذاشتیم و وکیلمون از نظر حقوقی دفاعیات خودش رو ارائه داد به شما» رئیس دادگاه _ «اگر شما غیر از دفاعیات وکیل خودتون مطلبی ندارید که در مسیر خودتون هست، این مطالبی که می فرمائید، ایم مطالب قصه و حکایته که ارتباطی به آخرین دفاع نداره.» کرامت دانشیان _ «قصه و حکایته!!! پس همینجوری میدم به چیز ، منشی دادگاه.» رئیس دادگاه _ «من به شما اخطار می کنم. به عنوان آخرین دفاع ار اتهام انتسابی و چیزی که برای دفاع از خودت...» کرامت دانشیان _ «دفاع من همینه» رئیس دادگاه _ «اگر مطالبی که نوشتید در همین مقوله ست که خوندید ، اینها آخرین دفاع نیست.» کرامت دانشیان _ «چند سطری داریم که به آخرین دفاع خودم هم می رسم.که مبارزه ی مسلحانه رو تایید می کنه...»
رئیس دادگاه مانع خواندن دفاعیه می شود و کرامت دانشیان دفاعیه اش را به منشی دادگاه می دهد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:7 توسط عابد |
|
|
انالحياة عقيده و جهاد. سخنم را با گفتهاي از مولاحسين شهيد بزرگ خلقهاي خاورميانه آغاز ميكنم. من كه يك ماركسيست-لنينيست هستم براي نخستين بار عدالت اجتماعي را در مكتب اسلام جستم و آنگاه به سوسياليسم رسيدم. من در اين دادگاه براي جانم چانه نميزنم و حتي براي عمرم،من قطرهاي ناچيز از عظمت خلقهاي مبارز ايران هستم خلقي كه مزدكها و مازيارها و بابكها، يعقوب ليثها ،ستارها و حيدر اوغليها، پسيانها و ميرزا كوچكها، ارانيها ، روزبهها و وارطانها داشته است. آري من براي جانم چانه نميزنم چرا كه فرزند خلق مبارز و دلاور هستم. از اسلام سخنم را آغاز كردم اسلام حقيقي در ايران همواره دين خود را به جنبشهاي رهاييبخش ايران پرداخته است. سيد عبدالله بهبهاني،شيخ محمد خيابانيها نمودار صادق اين جنبشها هستند و امروز نيز اسلام حقيقي دين خود را به جنبشهاي آزاديبخش ملي ايران ادا ميكند، هنگاميكه ماركس ميگويد: ؛در يك جامعه طبقاتي ثروت در سويي انباشته ميشود و فقر و گرسنگي و فلاكت در سوئي ديگر در حاليكه مولد ثروت طبقه محروم است ؛ و مولا علي ميگويد؛ قصري برپا نميشود مگر آنكه هزاران نفر فقير گردند؛ نزديكيهاي بسياري وجود دارد چنين است كه ميتوان در اين تاريخ از مولا علي به عنوان نخستين سوسياليست جهان نام برد و نيز از سلمان پارسيها و اباذر غفاريها. زندگي مولا حسين نمودار زندگي كنوني ماست كه جان بر كف براي خلقهاي محروم ميهن خود در اين دادگاه محاكمه ميشويم. او در اقليت بود و يزيد،بارگاه،قشون،حكومت و قدرت داشت. او ايستاد و شهيد شد هر چند يزيد گوشهاي از تاريخ را اشغال كرد ولي آنچه كه در تداوم تاريخ تكرار شد راه مولا حسين و پايداري او بود،نه حكومت يزيد. آنچه را خلقها تكرار كردند و ميكنند راه مولا حسين است. بدينگونه است كه در يك جامعه ماركسيستي اسلام حقيقي بعنوان يك روبنا قابل توجيه است و ما نيز چنين اسلامي را اسلام حسيني و اسلام علي تاييد ميكنيم. اتهام سياسي در ايران نيازمند اسناد و مدارك نيست خود من نمونه صادق اينگونه متهم سياسي در ايران هستم، در فروردين ماه چنان كه در كيفرخواست آمده به اتهام تشكيل يك گروه كمونيستي كه حتي يك كتاب نخوانده است دستگير ميشوم. تحت شكنجه قرار ميگيرم (يكي از عمال ساواك فرياد ميزند:دروغه) و خون ادرار ميكنم بعد مرا به زندان ديگري منتقل ميكنند آنگاه هفتماه بعد دوباره تحت بازجويي قرار ميگيرم كه توطئه كردهام. دو سال پيش حرف زدم واينك به عنوان توطئهگر در اين دادگاه محاكمه ميشوم. اتهام سياسي در ايران اينست كه زندانهاي ايران پر است از جوانان و نوجواناني كه به اتهام انديشيدن و فكركردن و كتاب خواندن توقيف و شكنجه و زنداني ميشوند. آقاي رئيس دادگاه همين دادگاههاي شما آنها را محكوم به زندان ميكند. آنان وقتي كه به زندان ميروند و برميگردند ديگر كتاب را كنار ميگذارند مسلسل بدست ميگيرند. بايد به دنبال علل اساسي گشت معلولها فقط ما را وادار به گلايه ميكند چنين است كه آنچه ما در اطراف خود ميبينيم فقط گلايه است. در ايران آنان را به خاطر داشتن فكر و انديشيدن محاكمه ميكنند چنانكه گفتم من از خلق جدا نيستم و نمونه صادق آن هستم اين نوع برخورد با يك جوان كسي كه انديشه ميكند يادآور انگيزيسيون و تفتيش عقايد قرون وسطايي است. يك سازمان عريض بوروكراسي تحت عنوان فرهنگ و هنر وجود دارد كه تنها يك بخش آن فعال است و آن بخش سانسور است كه بنام اداره نگارش خوانده ميشود. هر كتابي قبل از انتشار به سانسور سپرده ميشود درحاليكه در هيچ كجاي دنيا چنين رسمي نيست و بدينگونه است كه فرهنگ موميايي شده كه خاسته از روابط توليدي بورژوازي كمپرادور در ايران است در جامعه مستقر گرديده است و كتاب و انديشه مترقي و پويا را سانسور شديد خود خفه ميكند ولي آيا با تمام اين اعمالي كه صورت ميگيرد با تمام اين خفقان ميتوان جلوي اين انديشه را گرفت؟ آيا در تاريخ شما چنين نموداري داريد؟ خلق قهرمان ويتنام نمودار صادق آن است.پيكار ميكند و ميجنگد پوزه تمدن آمريكا را بر زمين ميمالد. در ايران ما با ترور افكار و عقايد روبرو هستيم، در ايران حتي به زبانهاي بالنده خلقهاي ما مثل خلقهاي بلوچ، ترك و كرد اجازه انتشار به زبان اصل نميدهند، چرا كه واضح است آنچه كه بايد به خلقهاي ايران تحميل گردد همانا فرهنگ سوغاتي امپرياليسم ، آمريكا كه در دستگاه حاكمه ايران بستهبندي ميشود ميباشد.توطئههاي امپرياليسم هر روز به گونهاي ظاهر ميشود اگر شما در زماني كه نيروهاي آزاديبخش الجزاير مبارزه ميكردند آن زمان را در نظر بگيريد، خلق الجزاير با دشمن خود رودررو بود يعني سرباز،افسر و گشتيهاي فرانسوي را ميديد و ميدانست دشمن اينست ولي در كشورهايي نظير ايران دشمن مرئي نيست. بلكه فيالمثل در لباس احمد آقاي آژدان دشمن را فرو ميكنند كه خلق نداند دشمنش كيست در اينجا آقاي دادستان اشارهاي به رفرم اصلاحات ارضي كردند و دهقانها و خانها كه ما ميخواهيم بياييم و بجاي دهقانها بار ديگر خانها را بگذاريم اين يك اصل بديهي و بسيار ساده تكامل اجتماعي است كه هيچ نظامي قابل برگشت نيست يعني هنگاميكه برده داري تمام ميشود ، هنگاميكه فئوداليسم به سر ميرسد،نظام بورژوازي درميرسد، اصلاحات ارضي در ايران تنها كاري كه كرده راهگشايي براي مصرفي كردن جامعه و آبكردن اضافه توليد بنجل امپرياليسم است. در گذشته اگر دهقان تنها با خان طرف بود، حالا با چند خان طرف است شركتهاي زراعتي و شركتهاي تعاوني. امپرياليسم در جوامعي مثل ايران براي اينكه جلودار انقلابات تودهاي بشود ناگزير است كه به رفرمهائي دست بزند. آقاي رئيس دادگاه كدام شرافتمند است كه در گوشه و كنار تهران مثل نظامآباد،مثل پل امامزاده معصوم،مثل ميدان شوش،مثل دروازهغار برود و با كسانيكه زيرسر دارند،صحبت كند و بپرسد شما از كجا آمدهايد ؟ چه ميكنيد؟ ميگويند ما فرار كردهايم. از چه؟ از قرضي كه داشتهايم. و نميتوانستيم بپردازيم.اصلاحات ارضي درست است كه قشر خردهمالك را بوجود آورد ولي در سير حركت طبقات اين ماندني نيست،خردهمالكي كه با ماموران دولتي ميسازد، نزديكتر است، ثروتمندتر است،آرامآرام مالكهاي ديگر را ميخورد،در نتيجه ما نميتوانيم بگوييم كه فئوداليسم در ايران از بين رفته. درست است شيوه توليدي دگرگون شده مقداري ولي از بين نرفته مگر همان فئودالها نيستند كه الان دارند بر ما حكومت ميكنند همان فئودالهاي سابق هستند كه حالا براي امپرياليسم دلالي ميكنند ،بورژوا كمپرادور شركتهاي سهامي زراعي و شركتهاي تعاوني كه بيشتر بخاطر مكانيزه كرده ايران بكار گرفته شده تا كدخداها. رئيس دادگاه: از شما خواهش ميكنم از خودتان دفاع كنيد گلسرخي : من دارم از خلقام دفاع ميكنم. رئيس: شما بعنوان آخرين دفاع از خودتون دفاع بكنيد و چيزي هم از من نپرسيد بعنوان آخرين دفاع اخطار شد كه مطالبي آنچه كه به نفع خودتان ميدانيد در مورد اتهام بفرمائيد . گلسرخي: من به نفع خودم هيچي ندارم بگويم،من فقط به نفع خلقم حرف ميزنم. اگر اين آزادي وجود ندارد كه من حرف بزنم ميتونم بنشينم. رئيس: همانقدر آزادي داريد كه از خودتان بعنوان آخرين دفاع،دفاع كنيد خسرو گلسرخي: (با خشم و غرور) من مينشينم، مينشينم، من صحبت نميكنم،.... رئيس: بفرمائيد گلسرخي با غرور و خروشندگي كه در چهرهاش آشكار است ميرود و مينشيند.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:6 توسط عابد |
|
|
کودکی من خیلی معمولی بود. به همراه خواهر هایم فقط زندگی کردیم و به جز گه گاهی که زمان مست بود و یک گام به جلو و دوگام عقب می رفت همه چیز مثل برق و باد گذشت و خیلی سریع بزرگ شدیم. دلم نمی خواهد به گذشته ، فقر و تنهایی تقدسی دهم . همه چیز معمول بود. مثل خیلی ها فقیر بودیم ، مثل خیلیها تنها و تلخی زندگی برای ما همانقدر بود که برای همه. مایه تاسف است که چیزهایی برای خاص بودن در گذشته است که تمام این معمولی بودن را به گند میکشد. اولین خاطره ام از پدرم هنوز در یادم هست. نمی دانم چند سالم بود اما یادم هست که مادرم آمد مرا در بغلش گرفت و گفت : «آقایی داره میاد!» و این «آقایی» معادلی بود برای «پدر» ، «بابا» و ... که هنوز هم نامی است برای نامیدن موجود مذکری که نصف گناه به دنیا آمدن من بر عهده ی اوست. مردی از در حیاط وارد شد و من که از پشت پرده ی اتاق نگاهش می کردم در یک لحظه چنان سرمایی بر بدنم نشست که با جستی به درون کمد دیواری پناه بردم و تا یک ساعت فکر می کردم که این مرد را چرا تا به حال ندیده ام. مادرم پیدایم کرد و از کمد بیرونم کشید و جلوی مردی نشاند که پدرم بود. تا لحظه ی مرگ نگاهش را فراموش نمی کنم. چشمانش انتهایی نداشت و من هرچه با نگاه بی قید کودکانه ام در نگاهش به جلو رفتم چیزی نیافتم.از همان روز است که انسانها را از روی نگاهشان می شناسم و کشف می کنم. آدمهای زیادی در اتاق بودند. مردهایی همه سرد و خشک و کم حرف که فقط نگاه می کردند و از بد روزگار همه هوس کشف مرا کرده بودند و نگاه سنگینشان را انداخته بودند روی من. بعدها فهمیدم که آنها که بودند و چرا فقط دو نفرشان به سن پیری رسیدند و بقیه به گلوله بسته شدند و عکسهایشان گنجینه ای شد سر به مهر از دورانی مگو که این پدر را سریعتر از هر پدری پیر کرد. یک اسباب بازی کوچک با خودش از زندان برایم آورده بود. یک شاتل فضایی سفید و کوچک که وقتی کوک می شد و روی موزائیک رها می شد در حال حرکت درب پشتش باز می شد و یک فضانورد کوچک قرمز از آن بیرون می آمد.از مادر بزرگم که در میان آن جمع آدم بزرگها از همه سن و سالش به من نزدیکتر بود پرسیدم : «ننه معصومه این چیه؟» با سواد خودش جواب داد که : «هیلیکوبتر» و من هم اسم اولین اسباب بازی زندگیم را گذاشتم «نینی کوفتر» و شبها نینیکوفترم را محکم توی دو دستم می گرفتم که نکند مرا قال بگذارد و برود به آسمان پیش ماه. دوباره زمان خیلی سریع گذشت و من رفتم سر کلاس اول ابتدایی در مدرسه ای در پائین شهر که 1700 نفر دانش آموزش را در کلاسهای 45 نفری جا داده بوند. معلم کلاس اولم مردی بود جا افتاده که همیشه از خط اتوی لباسهایش کیف می کردم. روز اول از همه اسم و فامیل و شغل پد را پرسید. من که نمی دانستم شغل پدرم چیست زدم زیر گریه و بعد از آمدن به خانه فهمیدم که اجازه دارم در این زمینه هر دروغی دلم می خواهد تحویل همه بدهم. موضوع کمی پیچیده بود. انقلاب داد و بیداد مردم برای رفتن بدها و آمدن خوبها بود و کسانی مثل پدر من که هم بدها زندانیشان کرده بودند و هم خوبها ، کلاهشان پس معرکه بود. آقاهای ریشدار زیادی توی مدرسه می آمدند و از من می پرسیدند که در خانه «تفنگ» داریم یا نه و من با اینکه می گفتم نه ولی تعجب می کردم که چرا اینقدر راجع به چیز به این سادگی سوال پیچم می کنند. خیلی زود با «آقایی» رفیق شدم. مرا با دوچرخه ی 28 پدربزرگم می برد بیرون برای گردش. جنگ بود. شهر ما پر از کارخانه بود و همیشه آژیر می کشیدند برای رفتم زیر راه پله ها و ترس و خاموشی و صدای بمب و جیغ مادر و خواهرم. از وقتی «آقایی» اومده بود همه چیز باحالتر بود. روی تنه ی دوچرخه می نشستم و بستی لیس می زدم و وقتی صدای کر کننده ی توپهای ضد هوایی از همه طرف بلند و می شد و هواپیماهای عراقی روی سرمان ویراژ می دادند و من می ترسیدم پدرم با خنده می گفت : «نترس این ته دنیا نیست.» و دوچرخه سواری ادامه پیدا می کرد. باز هم زمان تند تند گذشت و من توی یکی از تابستانهای افتضاح کودکی بودم. مدرسه تعطیل بود و هنوز قدم نمی رسید سوار دوچرخه ی پدرم شوم. بچه های محل سوار دوچرخه هاشان می شدند و می رفتند و من تنها راه پر کردن اوقات فراغتم پناه بردن به کتابخانه ی پدرم بود.کتاب داستان توی کتابها پیدا نمی شد.هر چه بود از چیزهایی بود که من نمی فهمیدم و خوشم نمی آمد اما کتابهای بود با جلد سبز رنگ که داستانهایی بود از جایی به اسم الجزایر که همیشه شبها برای آدمهایش گریه می کردم. زمان چقدر سریع می گذرد. بعضی اوقات به آدمهایی که توی زندگیم بوده اند فکر می کنم. به آنها که دیدمشان و آنهایی که ندیدمشان. به همه حتی لبو فروشهای دوره گرد که شاید یکبار بیشتر سر راه هم سبز نشدیم.به تک تک معلمهایم ، بچه محلها ، مغزه دارها ، به تمام کسانی که ازشان کتک خوردم و بهشان کتک زدم ، به تمام کسانی که عکسهایشان را توی قبرستان بالای قبرهاشان دیده ام ، به صاحبان قبرهای بتونی بی نام و نشان در کوه های اطراف اراک ، همکلاسیها ، دوستان و دشمنان ، به زندانبانها ، به انقلابیون حرفه ای ،به عکسها ، به تاریخ ، به قهرمانانش و به آدمهای معمولی. دنیا چقدر بی انصاف و پسته. من زیاد توی چشم آدمها نگاه نمی کنم. دلم نمی خواد راجع به کسی با قلبم قضاوت کنم. حداقل نه درباره ی هر کسی.دلم نمی خواد به چیزی دل ببندم چون دوباره زمان شتاب میگیره و همه چیز پشت سرش جا میمونه. بعد از مدتها چندروزه که زمان دوباره آروم گرفته. شاید بعد از یک شب. شاید از وقتی توی چشمای یه مبارز کوچولو نگاه کردم. شاید از وقتی تمام احساسم رو در آغوش کشیدم. شاید از وقتی که به خودم شک کردم نکنه عاشق شده باشم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:58 توسط عابد |
|
|
شبا می شینم تو یه اتاق خالی نه حال گریه است نه حس زاری تو می ری و می زنی زیر قولت با خنده یا ترس بزرگ تردید من می رم و دنیا با تو می میره دنیای من محل هرزگی نیست دندون می گیرم روی پوست لبهام طعم لبات پاک میشه از رو لبهام موهای روی سینمو سوزوندم تا بسوزه خاطرهای شبهام پیرهن نو خریدم و می پوشم تا گم بشه عطره تنای ناپاک «آخرین چهار شنبه ی 1386» |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 10:59 توسط عابد |
|
|
غمگینمو خسته تر از همیشه آخه دلم تنها شده شکسته آدمای دور و برم نمی خوان فرو برن با من تو چاه غصه صدام دیگه جون نداره بدونید سکوت من به خاطر رضا نیست کم کم چشام ابری میشه می دونم چشای تو عاشق این نگاه نیست شب میشه و نگام به آسمونه ستاره ای تو آسمون من نیست تقه ی بارون می زنه به شیشه اما خیابون دیگه جای من نیست آهای آهای مردم شهر بدونید تو دل من عشق خداتونم نیست «آخرین سه شنبه ی سال 86» |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 10:56 توسط عابد |
|
|
مشتهایمان را گره می کنیم از شدت خشم لب به دندان می گزیم باد بیرون تنها پنجره ی این اتاق نرم می وزد تر کیبی از درخت ، آجر و سیم خاردار ما آنچنان خموش که جسدهای مردگان آی انقلابیون جهان به ما بنگرید ما کودکان خرد که قد علم کرده ایم سینه به سینه در برابر دنیای جهل و ظلم تاریخ برای ما خلاصه و مجمل است جنگی همیشگی میان سرمایه و کار آی انقلابیون جهان به ما بنگرید بر ما که انبوه کاغذ بازجوهایمان را با قصه و دروغ هنرمندانه طرح می زنیم بر ما که پاسخ انگشتان هتاک بازجو را با مشتهای جانانه پاسخ می دهیم بر ما که فحاشی مدام زندان بانمان را با صبر و خنده و سکوت فراموش می کنیم بر ما که که بی هیچ نام و نشان و توقعی گمنام و روی هم به سینه ی خاک می رویم آی انقلابیون جهان ، همقطاران پیر باید که از ریشه بر اندازیم کهنه جهان جور و بند هر کس به هر کجای جهان که هست در کارخانه ها و خیابانها و سیاهچاله ها باید بداند که پیروزی از آن ماست ما توده های جهانی ، اردوی بی شمار کار فریاد می کنیم همقطاران ، تکثیر می کنیم ایمان جاودانه ی سپاهیان کار را : بر ما نبخشند فتح و شادی نه خدا ، نه شه ، نه قهرمان با دست خود گیریم آزادی |